سلام

آغا من و راضی انقد از ای کتاب "یَک عاشقانه ی آرام" گفتیم، یکمشو براتون نذاشتیم بخونید.

حالا من نوشتمش. اونایی ک خوندن ک براشون مطمئنا هنوزم تازگی داره، اونایی هم ک نخوندن میبینن و علاقه مند میشن!

باشد که علاقه مند شوید!


    عادت، اراده را نابود می کند. عشق، اوج خوستن است؛ خواستن، اوج اقتدار اراده. عادت، بازداشت کارکرد اندیشه است. هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده است. خودکارانه زیستن، پایان انسانی زیستن است...


    زندگی را با چیزهای بسیار ساده، پر باید کرد. ساده ها سطحی نیستند. خرید چند سیب ترش می تواند به عمق فلسفه ی ملاصدرا باشد. مشکل ما این نیست که برای شیرین کردن زندگی، معجزه نمی کنیم؛ مشکل ما این است که همان قدر که ویران می کنیم، نمی سازیم؛ همان قدر که کهنه می کنیم، تازگی نمی بخشیم؛ همان قدر که دور می شویم، باز نمی گردیم؛همان قدر که آلوده می کنیم، پاک نمی کنیم؛ همان قدر که تعهدات و پیمان های نخستین را فراموش می کنیم، آن ها را به یاد نمی آوریم؛ همان قدر که از رونق می اندازیم، رونق نمی بخشیم؛ مشکل این است که از همه ی رویاهای خوش آغاز دور می شویم و این دور شدن به معنای قبول سلطه ی بی رحمانه ی زمان است. بر سر قول و قرارهای نخستین نماندن، باور پیرشدگی روح است و خواجگی عاطفه. عشق، چاهِ ویل را هم پر می کند.


   زندگی، فقط در روزمرگی اش زندگی ست و می تواند سرشار از شادمانی و خوشبختی باشد: در روزمرگیِ سلامت، روزمرگیِ بدون فساد. هر چیز والای عظیمی هم در همین روزمرگی ها جاریست، هر چیز غول آسای تکان دهنده ی ماندگاری که به ذهنت می رسد؛ و یادت باشد که هر چیز معمولی، عادی نیست. عادی، نفرت انگیز است؛ اما معمولی می تواند عمیق، پاک، روشن، تفکرانگیز، محصول تفکر، با ابعادی از بی زمانی و بی پایانی باشد...


    پس انداز، یعنی داشتن. داشتن، خوشبختی نمی آورد. درست همان طور که نداشتن. ثروت، آسایش نمی آورد، درست همان طور که فقر. شادی را باید بیرون خطه ی داشتن و نداشتن جست و جو کرد. 


آغا من هرکار میکنم نمیدونم چرا این پسته، این طوری ثبت میشه. کلی رنگاوورنگش کردمااا...خراب میاد:(