معترضم ب خویش!
شروع می کنم و از هیچ سایه ای نمی ترسم
سال هاست در این تاریکی، سر ب زیر افکنده ایم و ب سایه های سرمان بر روی قلب های سردمان خیره گشته ایم. سایه هایی سنگین . . . ب سنگینی هزاران تفکر خاموش
هر سال چشمانمان از دیدار همراهانمان کم سو تر، و دریچه های سنگی قلب هایمان بسته تر
دل آهنین ب پیش می تازیم . . . "زیر آسمان وطنی که فقط مرگ را ب عدالت تقسیم می کند" ب پیش می تازیم زیر ابرانی از جنس سکوت...
سردی کوچه ها از گرمای تابستان است؟
یا از کوچ تفکرات شفاف به دیاری معلوم؟
یا از ترس ما از پدید نیاوردن اندیشه ای نو؟
اندیشه های نو رفتند و اکنون جز برگه های خاک خورده ی آن ها، چیزی ب جای نمانده است.
زمین در انتظار برآوردن "هر اندیشه ای است، که آویشن را بستاید"
"ایمان بیاوریم" ب حرکت
ب تکاپو
ب تفکر
تفکری نیازمند رشد و بالیدن و سپس ب بار نشستن
21 سال در خواب گذراندم
بی هیچ اندیشه ای
معترضم ب خویش! من ک ایمانم را در دست گرفته و در هر کوی و برزن آن را جار میزنم، آیا اندکی افکار خویش را هم ب آن آویخته ام؟
یا فقط افکار دیگران را، چون لباسی ب آن دوخته ام؟؟؟
___________________________________________________________________________
" قطعاتی از اشعار حسین پناهی و فروغ فرخزاد
فقط قسمت های توی گیومه ها!!




