معترضم ب خویش!

و شروع می کنم "با سلام و عطر آویشن"

شروع می کنم و از هیچ سایه ای نمی ترسم

سال هاست در این تاریکی، سر ب زیر افکنده ایم و ب سایه های سرمان بر روی قلب های سردمان خیره گشته ایم. سایه هایی سنگین . . . ب سنگینی هزاران تفکر خاموش

هر سال چشمانمان از دیدار همراهانمان کم سو تر، و دریچه های سنگی قلب هایمان بسته تر

دل آهنین ب پیش می تازیم . . . "زیر آسمان وطنی که فقط مرگ را ب عدالت تقسیم می کند" ب پیش می تازیم زیر ابرانی از جنس سکوت...

سردی کوچه ها از گرمای تابستان است؟

یا از کوچ تفکرات شفاف به دیاری معلوم؟

یا از ترس ما از پدید نیاوردن اندیشه ای نو؟

اندیشه های نو رفتند و اکنون جز برگه های خاک خورده ی آن ها، چیزی ب جای نمانده است.

زمین در انتظار برآوردن "هر اندیشه ای است، که آویشن را بستاید"

"ایمان بیاوریم" ب حرکت

ب تکاپو

ب تفکر

تفکری نیازمند رشد و بالیدن و سپس ب بار نشستن


21 سال در خواب گذراندم

بی هیچ اندیشه ای

معترضم ب خویش! من ک ایمانم را در دست گرفته و در هر کوی و برزن آن را جار میزنم، آیا اندکی افکار خویش را هم ب آن آویخته ام؟

یا فقط افکار دیگران را، چون لباسی ب آن دوخته ام؟؟؟

___________________________________________________________________________

" قطعاتی از اشعار حسین پناهی و فروغ فرخزاد

فقط قسمت های توی گیومه ها!!

آزادی؟؟؟؟

واقعا اینو میگن آزادی؟

نه

وژدانی

اینو میگن آزادی؟

بری تو فیس بوک عکستو بذاری، بیان دربارت نظر بدن...اینو اسمشو میذاری آزادی؟

ینی همه ی ارزشت همینه؟

واقعا وقتی یه همچه چیزایی رو میبینم حال بهم میخوره. اینا میخوان تو ایران آزادی باشه. باشه منم میخوام باشه. ولی اگ این آزادی ب معنیه اینه ک انقد ارزش ها بیان پایین...ترجیح میدم این آدمارو با هزارتا زنجیر ببندن ک نتونن بیان بیرون و آبروی ی ملتو ببرن.

نمیدونم....ولی من واقعا ب ایرانی بودن خودم، ب اصالتم، ب فرهنگم افتخار میکنم و هیچ وقت دوس ندارم ی مشت آدم عقده ای و پَست که نهایت آرزوشون اینه ک ی عده بیان بشون نمره بدن، بیان و همه ی ارزش های ایران و همه ی فرهنگشو همه ی نجابت مردمشو ببرن زیر سوال...

من همین وضعیتو ترجیح میدم ب همه ی آزادیهی ک اینا میخوان.



ادامه نوشته

یَک عاشقانه ی آرام....نادر ابراهیمی

سلام

آغا من و راضی انقد از ای کتاب "یَک عاشقانه ی آرام" گفتیم، یکمشو براتون نذاشتیم بخونید.

حالا من نوشتمش. اونایی ک خوندن ک براشون مطمئنا هنوزم تازگی داره، اونایی هم ک نخوندن میبینن و علاقه مند میشن!

باشد که علاقه مند شوید!


    عادت، اراده را نابود می کند. عشق، اوج خوستن است؛ خواستن، اوج اقتدار اراده. عادت، بازداشت کارکرد اندیشه است. هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده است. خودکارانه زیستن، پایان انسانی زیستن است...


    زندگی را با چیزهای بسیار ساده، پر باید کرد. ساده ها سطحی نیستند. خرید چند سیب ترش می تواند به عمق فلسفه ی ملاصدرا باشد. مشکل ما این نیست که برای شیرین کردن زندگی، معجزه نمی کنیم؛ مشکل ما این است که همان قدر که ویران می کنیم، نمی سازیم؛ همان قدر که کهنه می کنیم، تازگی نمی بخشیم؛ همان قدر که دور می شویم، باز نمی گردیم؛همان قدر که آلوده می کنیم، پاک نمی کنیم؛ همان قدر که تعهدات و پیمان های نخستین را فراموش می کنیم، آن ها را به یاد نمی آوریم؛ همان قدر که از رونق می اندازیم، رونق نمی بخشیم؛ مشکل این است که از همه ی رویاهای خوش آغاز دور می شویم و این دور شدن به معنای قبول سلطه ی بی رحمانه ی زمان است. بر سر قول و قرارهای نخستین نماندن، باور پیرشدگی روح است و خواجگی عاطفه. عشق، چاهِ ویل را هم پر می کند.


   زندگی، فقط در روزمرگی اش زندگی ست و می تواند سرشار از شادمانی و خوشبختی باشد: در روزمرگیِ سلامت، روزمرگیِ بدون فساد. هر چیز والای عظیمی هم در همین روزمرگی ها جاریست، هر چیز غول آسای تکان دهنده ی ماندگاری که به ذهنت می رسد؛ و یادت باشد که هر چیز معمولی، عادی نیست. عادی، نفرت انگیز است؛ اما معمولی می تواند عمیق، پاک، روشن، تفکرانگیز، محصول تفکر، با ابعادی از بی زمانی و بی پایانی باشد...


    پس انداز، یعنی داشتن. داشتن، خوشبختی نمی آورد. درست همان طور که نداشتن. ثروت، آسایش نمی آورد، درست همان طور که فقر. شادی را باید بیرون خطه ی داشتن و نداشتن جست و جو کرد. 


آغا من هرکار میکنم نمیدونم چرا این پسته، این طوری ثبت میشه. کلی رنگاوورنگش کردمااا...خراب میاد:(

کارِ نومه

آغا ب پیشنهاد دوستان(یکیه! آقا علی!) کارنومه گذاشتیم

خواستید برید ادامه...

ادامه نوشته

ماری 2

ساااامالیکو جمیییییییییعا

عاشق کتی و جمیییلممم:))

سلااااام 

خودتون شیطور؟

ما خوبیم ب لطف دوستان و همراهان

خخخخخخخخا

بلاخره این راضی ما هم راضی شد بیاد یه گردگیریهی بکنه! خداروشکر.


آقا مِمباب این برنامه خانواده! این روزا ک زیاد خونم و اجبارأ باید صداهای برنامه های بی ربط و مزخرف ثدا و صیما رو گوش بدم، این برنامهه نظرمو جلب کرده!

نمیدونم دیدید یا نه، ولی جدیدأ یه برنامه دارن ک از رو برنامه ی "بفرمایید شام- من و تو" ساختنش....ولی بطور اسلامی!

میرن تو خونه های مردم و مامانه براشون غذا درس میکنه.

اولا این که این خونواده ها عجیــــــب اسلامین! هرکی ندونه فک  میکنه همه ایرانیا اینطورن! همه ی اعضای خونواده چادر سرشونه! بعد هی مث این قدیمیا توش لول میخورن! هی قر و فر میان!!!

بعد دخترای خونه میان از دسپخت "خودشون" تعریف میکنن!! بعد از مامانه...ای دفعه شوورا از دسپخت زنها....بعد هی این زنه خودشو جم و جور میکنه و چادرشو میپچونه دور خودش! مسخره ها!

خیلی بی مزس ب نظرم!

ینی نخواسته باشن هم باید از دسپخت مامانه تعریف کنن! بعد همه دخترا هم دسپختشون عاااااااااااالی!

ما ک دور و برمون هیشکی بلت نی غذا درس کنه! نمیدونم اون طرفیا چرا انقد از همه انگوشتاشون هونَر میباره!

والله!

آغا

این سریاله "خداحافظ بچه" خیلی ناااازهههه....

میگم این بازیگرا چقد چاق شدن!!!! ولی خوشم میاد هرچی چاقتر میشن بیشتر هوادار پیدا میکنن! وژدانا این دخترای شریفی نیا خیلی دیگه دارن چاق میشن یکی بشون برسه!

فعلأ!