ترس=تندی

به نظر من "ترس" مثل طعم "تندی" میمونه!

تندی مزه نیست، طعمه.

ترس هم حس نیست، حالته! یعنی از این حواس پنج گانه نیست. مثل همون تندی ک از مزه های 4 گانه نیست.

هر دوشون وجود ندارن ولی هیجان انگیزن. من هردو رو خیلی دوز دارم.

توجه کردین بعضی وقتا ی چیزایی ک مجازین چقد آدم ازشون خوشش میاد ولی ب چیزایی ک حقیقین توجه چندانی نمی کنیم؟


---- براچی مردم لباس نو میخرن؟؟؟؟؟؟


آخرش کفش نخریدم!

بی خیال. مگه گداها آدم نیستن؟ خب یه بار ما هم گدا بشیم! با کفشای پاره!

چرا گدا منفوره؟

چون ک کثیف و چرکوه؟! نچ! چون عزت نفس نداره!

من گدام؟!

نه ...نمیخوام گدا بشممم:(

آخه مگه آدم با ی کفش کهنه گدا میشه؟ حالا من ی چیزی گفتم!

نه....من میشم مسکین!

مسکین عزت نفس داره! آدمه! وایمیسه مردم دو دستی پولو تقدیمش میکنن!

ولی من کفش نمیخوام!


---- اصلا عید برا چی هست؟

چرا باس 20 روز ملت ک جزء روزای پرانرژیشونه با این تعطیلات هدر بره؟

اصلا ازین تعطیلات خوشم نیومده و نخواهد آمد. 


پی نوشت: امروز سه تا شماره از یه نفر پاک کردم! ب نظرتون اون کی میتونه باشه؟!! 



چرت و پرت

سلامی ب گرمای دم عید اهواز!!


آدم شیر بدوشه، لباس نشوره!! وژدانا دو روزه دارم ی ریز لباس میشورم! صبح و شب!! باور کنید!

از بس شستم دارم سرما میخورم. خو همه ش دستم زیر آب سرده. یکمم عقل ک ندارم آب گرم باز کنم! اصن من با آب گرم مشکل دارم! بدم میاد!


میگم شوما چارشنبه سوری رو گذروندید؟ چند شنبه سوریدید؟! مگه نه شب چارشنبه؟

خو میگم اینا عربن میگید نگو! 

شب 4 شنبه خیابونمون خر توش پر نمیزد! شب 5 شنبه ترق پوروق!!!

عربن بخدا !!


یه پشه ی بیکاری اومده دستمو نیش زده در حد سبلان باد کرده! ناکس ی دایره سه متری برام درس کرده! انگار واکسن زدم! نمیشه کسی بش بخوره!


پی نوشت: چند روز پیش داشتم از تو خیابون مدرسه ی قدیمیم میگذشتم. هنوزم اونجا دائره. مال راهنمایی ها. دیدم ی دختره داره از تو سرویس داد میزنه آهای آقا...منو میبینی؟؟ هه هه هه" . نیگا کردم میبینم ی دو تا پسر ایستاده اون ور خیابون. یکیشون ک محل .. بش نمیذاشت. یکی هم زیر زیرکی داشت میخندید بش.

خیییییییییلیییییییی زشت بود. بخدا آب شدم من. حیف ک نرفتم ب دختره ی جیز بگم. 

خدا شفاش بده. مشکل روحی داره!


ماری نیست در چارشنبه سوری!!

سلاااام!

من اومد.....م!!

تموم شدددد! برا منم تموم شد!! بی خیاااالللل!

بچه ها من چارشنبه سوری موخواااام! وژدانا تو عمرم نداشتم تا حالا!

فری میخواد فردا بره. خوش ب حالش...


این هفته کنفرانس داشتم خیر سرم!

ی ترجمه ی بلند بالایی گرفتم گفتم مثلا خیلی خوب کار کنم! چهارشنبه ی گذشته شروعش کردم تا شنبه سرکلاس تموم شد. بعد تا ساعت 4 همون شب نشستم مث خنگ ها پاورشو ایناشو آماده کردم ....زرت!!!.....فرداش گردوخاک شد تعطیل شد!!

یعنی چی آخه؟!

وژدانا خیلی زورم اومد.

اصن اینجا شده تعطیل بازار!! همه ش گرد میاد تعطیل میشه!

چ مصیبتیه ها!


بی خیال


ب دوستم عاطفه چند روزه میگم اسمتو تو فیس بوک فارسی وارد کردی یا انگلیسی؟ میگه فارسی!

هی من میگردم اسمشو پیدا نمیکنم

حالا امروز دیدم انگلیسیه!! 

من نمیدونم پیش خودش چی فک کرده؟! مثلا فک میکنه اسمش معنی انگلیسی داره؟!!

خیلی خنگه!!


نبودم دلتون برام تنگ شده بود؟میدونم!!

راستی pen light سفارش دادیم از تحران برامون بیاد. با اتوسکوپ.

پن ها اومدن ولی سر ندارن!! بشون میگم چرا ندارن؟میگه آهااان! اونارو باس جداگانه سفارش بدید!!

فک کنید خودشون قبلا 40 تومن بودن. حالا شدن 105 تومن!! بعد میگه برا سرشون باس 20 تومن دیگه پیاده شیم!!!

خیلی وژدانا سوختیم!!

خدا ازشون نگذره!!


خب دیگ حرفی ندارم. فقط تو چارشنبه سوریتون یادی هم از ما بکنید!

مررسی!

فیلأ  


حال و هوای این روزای من...

جدیدا هرچی پست میذارم ثبت موقت میکنم!

نمیدونم

شاید توشون چیزایی می نویسم ک نمیشه همه بوخونن...یا فاز منفی میدن...

نمیدونم

در هر حال

دو سه هفته ای میشه ک دیگه دستم ب نوشتن نمیره.

وقتی میام اینجا ی غم سنگین میاد فشار میده رو قلبم. نمیتونم دیگه اینجا بخندم...

نمیدونم کی این وضعم درست میشه. دست خداست.

فعلا ک ی خاطره ی خیلی خیلی بد از وبلاگم، خوشحالیمو گرفته...

خودش میدونه کیه...


اومدم بابت این تارعنکبوتی ک وبمو گرفته از همه تون عذر خواهی کنم.

فعلا وضع همینه. تازه خواستم وبمو اصن جمعش کنم. بخاطر یکی از بچه ها جمع نکردم وگرنه تا حالا خاکسترشم نمونده بود!

دعام کنید

فعلا

سلام....خداحافظ

سلام

... ..... ..... .  . .. .  .. .. . . .. . ... ..... .....  . ....            ....................

.... .... .... . ..    . . . . ....  ........    ........  .... . .. .. .  ... .... 

... . ....  ......    .... ...... .        ...... .. .. .. ..  ..  . . 

...

..... ..  .. . .. ..  .. . . .. ..... .. ..... ... .. ... .. ... .. ......   ....... ..... ...

....

خداحافظ

عنکبببووووووت...

واقعا که

واقعا که

أح 

أح

آح

چه مصیبتی دارم من با این موجود!

دست از سرم بر نمیداره

عنکبوت لامصبو میگم! با این قیافه اش! چندش

بابا مننننن از عنکبوووووت می ترسمممممم چجور بگم؟چرا ولم نمی کنید؟

امروز بساط قالی داشتیم. پشت یخچالا هم پر عنکبوت

اصن قیافه شون باعث میشه آدم خودشو خراب کنه!! البته....(أح مردم نمیذارن هرچی میخوام بگم!)

بعد مامانم و آبجیم یخچالو گرفتن میگن بدو بدو از زیرش چیزارو دربیار الان میفته...بدو بدو...منم مجبور شدم دست ببرم زیر یخچال...

نمیدونید چه استرسی داشتم! خدا اون روزو براون نیاره. بازم خداروشکر خود شخص شخیص عنکبوت حضور نداشت! وگرنه درجا غش میکردم! 

بعدش مامانم اینا هرهر ب خنده!! برنامه چیده بودن برا من! 

بخدا من از همون دوران طفولیت با این مساله درگیر بودم! آجیم میرفت رو ی چوب عنکبوت میزد میدووید دنبال من! من بدو اون بدو! تا اخر میرفتم تو اتاق درو قفل میکردم. تا یک ساعت حبس بودم!

یا عموم میگفت آخرش من دست و پاهاتو با عنکبوت مبندم! منم بچه! باور میکردم! این همیشه کابوس من بوده! ک ی روز دست و پاهامو نبنده با عنکبوت!

یا مثلا بابام همیشه میگه یا دست ب عنکبوت میزنی یا مثلا این کارو برات نمیکنم! مثلا بش میگم برام اسب بخر!! میگه اگ دست زذی، برات میخرم!

تاراش از خودش بدترن! 

أحححح حالم بهم خورد!


ادامه نوشته