جلسه ی ....
امروز ب اندازه ی تمام عمرم تحقیر شدم....
ای کاش یه کم زبون داشتم از خودم و رشته مو دوستام و استادمو....دفاع می کردم....
خورد شدم....
جلو کسایی ک همه ازم بزرگتر بودن....
گیر کرده بودم بین کلی دانشجوی دکترا و ارشد و سال بالایی....همه زبون دار....همه با هم رفیق بودن.....فقط من بینشون غریبه بودم....و از همه کوچیکتر و..... بی زبون تر....
له شدم....
ای کاش هرگز نرفته بودم اونجا....
همه ی غرورم یک جا زیر بار حرفاشون له شد....خورد شد....
و نتونستم دفاع کنم....چون بلد نبودم....چون زبون نداشتم.....
از خودم بدم میاد.....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ ساعت 16:56 توسط درین
|