سلام

دارم از عصبانیت می ترکم!

دیشب با یکی از ترم پایینی هامون قرار گذاشتم که برم خوابگاه شون ازش جزوه بگیرم گفت بیا.

امروز شش ساعت بلند شدم آماده شدم ۲۰ مین پیاده رفتم تا ایستگاه اتوبوس،آخه راه خونمون تاکسی خور نیست، یه دفعه فکر کردم شاید خوابگاهش گلستان نباشه. زنگ زدم میگه من سر کلاسم!!!

بش میگم من الان بلوارم! میگه نیا سر کلاسم!فقط به خاطر این اومدی؟! اشکال نداره جبران میکنی!!!

چی بش  بگم؟!

تو فکر بودم این اگه بزرگ بشه مثلا فامیل شون زنگ میزنه میگه فردا میام خونه ات نهار! اونم میگه بفرما بفرما! بعد مهمونه فردا میره دم خونشون می بینه نیستشون! زنگ می زنه میگه کجایید؟میگه اا اومدی؟برو خونه تون! من سر کارم!

 

امروز یه عنکبوت اندازه کف دستم اومده بود تو حمام!آجیم با شجاعت تمام کشتش!.

ولی خاطره اش تو ذهنش مونده! می ترسم دچار فوبیا بشه از عنکبوت!