سلام بر همه ی دوستانی که ما را در حفظ و بقای این وبلاگ وزین و زیبا ( مثل مدیر زیباش! ) یاری می کنند.

خب... از انجایی که راضیه ی عزیزم ماجرای عشق آتشین مون رو براتون تعریف کرد من هم می خوام از زبان خودم این ماجرا رو تعریف کنم:

ابتدا لحظاتی چند به سخنانی از راضیه گوش فرا می دهیم:

"بذارید یه قصه براتون تعریف کنم به نام Love story؛

تیتراژ شروع : لی لی لی لای لای لا لی لی لی لای لای ...لی لی لی لا لا لا لا .....
لو لو لی لی لای لای لای!

به نام خدا
یکی بود یکی نبود
یه راضیه بود که خیلی پر مغز بود و سر دبیر یه نشریه ی دانشجویی شنوایی شناسی (مثلا!!) بود....
او در کنگره شنوایی شناسی ، برای جذب نیرو از دانشجویان سراسر کشور ، جهت همکاری در این مجله ی زپرتی ، بروشور داد!
و یهو یه مریم بانو ی سیافی که دانشجوی اهواز بود و از راضیه بانو بیکار تر و پر مغز تر بود ، اعلام آمادگی نمود و شماره اش را به او داد!

خلاصه...
راضیه برای اولین بار به ایشان زنگید و خیلی رسمی و درباره ی نشریه و وظایفشان با ایشان صحبتید و سپس قطع نمود!!

سالی گذشت و موقع سمینار دانشجویی شنوایی شناسی شد!
که مریم بانو و چند تن از دوستان فعالش ، قرار بود که غرفه ای در این سمینار داشته باشند.......
ولی متاسفانه نتوانستند محل اقامت برای این چند روزه در تهران جور کنند!!
و از آنجایی که فقط راضیه بانو را میشناختند...
مشکل را با ایشان در میان گذاشتند و قرار بر این شد که این چند روز را بیایند خوابگاه راضیه اینها و مهمان او باشند!!

آن دو خیلی دوست داشتند که همدیگر را از نزدیک ببینند ؛ زیرا یک سری تصورات ذهنی از هم ساخته بودند و میخواستند ببینند که درست است یا نه.....

مریم بانو و سه تن از دوستانش پس از رسیدن به خوابگاه ، در اتاق راضیه اینا چای خوردند و به نحو رسمی ای گپ زدند...

تا اینکه پس از گذشت یک روز ، در حد لالیگا با هم صمیمی شدند!!
و موقع رجعت مریم بانو به اهواز ، بدترین روز را تجربه کردند!!

هم اکنون آن دو عاشق همند و بیشتر از دو همکلاسی یا دو دوست که همدیگر را میبینند ، به هم اس ام اس میدهند و زنگ میزنند!

این بود داستان عشق ما!
تیتراژ پایان:
لی لی لی لی لا لا لا لا لا لو لو لو لو ......."

و هم اکنون به سخنان مریم خوشگله گوش فرا میدهیم:

"آهنگ پیشواز!

هاهاهاهاها هاهاهاهاها ها هاهاهاها

هاها هاها هاهاهاهاها هاهاها....

خب حالا ماجرا ی ما:

من بی خبر از همه جا رفته بودم کنگره. نمی دونستم که چی در انتظارمه. نمی دونستم که قراره چه آتیشی به جونم بیفته!

تو کنگره یه دفعه یه نشریه افتاد تو دستم!داغ داغ بود!

من اولش بش ایمیل زدم و یه بارم با شماره خونه بش زنگیده بودم. ولی شماره موبایلمو بش نداده بودم. اونم برا پیدا کردن من راهی نداشت جز اینکه زنگ بزنه به خونمون..

دیلینگ:الوووو سلام ببخشید مریم خانوم هستن؟

بله گوشی یه لحظه..

الو...

الوووووو سلام مریم جان خوبیییی؟

صدای راضیه وژدانا خیلی خوشگله منم همیشه اداشو درمیارم یک حالی میده!

و از اینجا بود که مهر یار در دلم نشست و عاشق شدم

خبببب وقت سمینار شد....

گفتیم کجا بهتر از خوابگاه راضیه؟رفتیم اونجا..

من نمی دونستم راضی چه شکلیه! فکر میکردم صورت کوچولویی داره سبزه اس و چادریه!

ولی وقتی دیدمش عاشق تر شدم! دیدم نه باباااا چقد نااازه!(از ذکر جزییات چشم پوشی میکنم چون اینجا نامحرم رفت و امد داره!)

و بعد آن چای به یاد ماندنی را از دستان یار جرعه جرعه سرکشیدم

ولی ماجرا به همین جا ختم نشد! ما برای کنگره هم تلپ شدیم تازه چند روزم اونجا بودیم و مثل کنه ها حتی بعد از رفتن راضی به ساری! ول نکردیم موندیم پیش هم اتاقیاش... ولی وژدانا هم اتاقیاشم خیلییی باحال بودن خیلی هم با مرام بودن...

خلاصه این دو کبوتر زیبا و جذاب و عاشق هنوز به هم نرسیدن ولی یه برنامه هایی دارن!مگه نه راضی؟!