شب ش...ق...ر...د...ج....ر....ی! اگه تونستید بخونیدش!
سلام
دیشب خیر سرمون رفته بودیم احیا، مسجد.
چشمتون روز بد نبینه.....
اول که راه افتادیم رفتیم هوا مثل همیشه بود![]()
ولی وقتی رفتیم داخل و ی نیم ساعت گذشت.....خدایا.....یک شرجی هی شد...فکر کنید تو اتاق بودم کولرم مثلا روشن بود اصلا نمی تونستم نفس بکشم . داشتم می مردم![]()
جای اشک و آه، ععععععرررررقققق ریختیم. هرکی یه بطری یخ گرفته بود چسبونده بود به صورتش. تازه ما زیر کولر بودیم اون ته ته ها دیگه افتضاح بود.
بیرون که رفتیم، گفتم آخخه انگار می خواد بارون بیااااد.....سیماگفت خاک تو سرت شرجیه!!!![]()
همه لباسامون چسبیدن بمون.
فقط دعا میکردیم زودتر بریم خونه...
خوش به حالتون که از این شرجیا ندارین
راضیه با توام هاااااا! عشق می کنی زنجان هااااا!
.....![]()
![]()
میگم یه داداشی چیزی نداری بیاد مارو بگیره از این جا خلاص شییییییم؟!![]()
![]()
نخودی چطوره؟!![]()
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 18:27 توسط درین
|