کتابخونه
خوبم!![]()
امروز خیلی خیلی خوب بود! اصن تصور نمیکردم انقد بتونه خوب باشه!
میدونین ک....یا نمیدونین؟!![]()
من برا کنکور بیژ دانژگاهیم میرفتم کتابخونه
بددددبختتتتت بودمااااا
ینی وقتی کنکور قبول شدم، تا الان ک تقریبا 4 سال میگذره، پامو اونجا نذاشتم!
نزدیکش یه پارک بود...چه پارکی هم!!
دیگه من توضیح ندم... خودتون تصور کنید یه مشت بچه پشت کنکوری که همه هم علاف بودن برا وقت گذرونی میومدن اونجا، اونجا رو ب چه گندی میکشوندن!![]()
من چقدرررر مثبت بودم!![]()
ینی خودمو حبس کرده بودم تو کتابخونه!
گوشیمم زنگ میزد، از دم در سالن مطالعه خواهرا، یه متر جلوتر نمیرفتم!
صبحا قبل شروع کار کتابخونه، 7:30 اونجا بودم، یا زودتر!
وایمیستادم تا درو باز کنن!
غذامو همونجا میخوردم...
با فلاکت!
چرا؟!
جوابش معلومه! خواب! مشکلی ک منو ول نمیکنه! مجبور بودم برم اونجا ک از صبحم استفاده کنم.
روزای آخر...روزای قبل کنکور، 2-3 روز قبل کنکور... من در حال جمع بندی و مرور سریع!...
بقیه در حال وداع گفتن با هم!:))
همه رو زمین جلسه میگرفتن...اصن سکوت اونا هیچ معنایی نداشت! چقد زیرآب شونو میزدم!:))
حال میدادا !![]()
البته تأثیری هم نداشت. اونا هم ازم ناراحت نمیشدن!!!!![]()
کلی دوست داشتم اونجا
روزای آخر ها.... انگار تو قفس بودم. نمیدونستم باید چیکار کنم. یه جوری ک با زنجیر انگار بسته باشنت، یا تو منگنههههه باشی... دنبال راه فرار بودم.... هیچ راهی نبود
چقد سخت بود اون روزا
برا همین از روز بعد کنکورم پامو اونجا نذاشتم. حتی از درش رد میشدم رومو برمی گردوندم! با اینکه کتابخونه ای بود ک از دوران طفولیت میرفتیم اونجا ازش کتاب میگرفتیم
امروز دوباره ب اونجا پناه بردم!
خیلی اکراه داشتم. هرچی بش نزدیک تر میشدم، خاطراتش بیشتر برام زنده میشد. بعضی وقتا میخندیدم، بعضی وقتا حالت تهوع بم دست میداد!!
تا رسیدم دم در...
اصن انقد باکَلاس شده بووووود!
بازسازی ش کرده بودن. اتاق کودک داشت! سالن ادبی(یه چی تو همی مایه ها) داشت. صندلی ها و میزا باکلاس!![]()
ولی پرسنل همونا بودن
بجای میز و صندلی های چوبی، ک صبحا زود میرفتم تا از بینشون خوبه شونو انتخاب کنم، میزای 4 نفره ی شیشه ای گذاشته بودن. دیگه خبری از اون میزای چوبی یه تیکه نبود...
چقد دوستشون داشتم
از همه بدتر
هیشکی رو نمیشناختم. همه چهره ها غریبه بود. همه.![]()
حتی اگ یکی از اون بچه خلافا رو هم میدیدم، میپریدم تو بغلش!![]()
تا کُلی داشتم محیط رو ورانداز میکردم. همه پیش خودشون میگفتن ای چشه؟ ندیده اس؟!
خیــــــــــــلی خوب بود. تازه ساعت کارش هم شده بود تا 7 عصر. از 9 صبح تا 7 عصر اونجا بودم. خیلی خوب بود. انقد هم ترجمه کردممممم
دلتون آب!
کی بشه شنبه برسه دوباره برم!![]()